|
|
اگر خیال این دارید که یک دل سیر از خنده ریسه بروید، به این فراز باشکوه از خبرهای برگزاری اجلاس سالانه مجلس خبرگان رهبری توجه کنید:
...آيتالله كعبى با بيان اينكه پس از ايراد نطق ساختارشكنانه آيتالله دستغيب بر اساس تبصره ماده 83 آئيننامه داخلى طرح سلب صلاحيت وى توسط 26 نفر از خبرگان بلافاصله تهيه و به هيئت رئيسه تقديم شد و بر طبق آئين نامه اين طرح از سوى هيئت رئيسه به كميسيون تحقيق ارجاع گرديد، افزود: اكثريت قاطع اعضاى كميسيون تحقيق بر اساس مستندات، مدارك و اظهارات ايشان پيشنهاد سلب صلاحيت از اين نماينده را تائيد كردند و به عنوان يك فرصت و اخطار جدى به اين هتاكيها گفته شد كه اگر اين قضيه توسط ايشان ادامه پيدا كند و نسبت به تغيير رفتار خود اقدام نكنند، طرح سلب صلاحيت ايشان در جلسه خبرگان مطرح ميشود.
وی با اشاره به ديدار اعضاى مجلس خبرگان با مقام معظم رهبري، تصريح كرد: آيتالله شاهرودى نائب رئيس مجلس خبرگان گزارشى از اين موضوع ارائه دادند و رهبرى از موضع رافت و رحمت و با سعه صدر با اين قضيه برخورد كردند و البته تكليفى هم در اين راستا به مجلس خبرگان نكردند.
دیدید مجلس خبرگان چه جایگاه حقیری دارد؟ چشمتان درآمد؟ کور شدید ای دشمنان قسم خورده ولایت که به خیال باطل خود می پنداشتید که جای خالی مقام عصمت امام معصوم را در ولی فقیه می خواهید با نظارت خبرگانی از علمای اهل تشیع پر کنید؟ یک نماینده مجلس خبرگان رهبری در نظام ولایی آن قدر حقیر و ذلیل است که رهبری از موضع رافت و رحمت و با سعه صدر با او برخورد می کند! اصلا انگار که جایگاه این مجلس عکس آن چیزی است که در قانون اساسی تشریفاتی ما آمده و این آقا هستند که بر خبرگان نظارت می کنند نه خبرگان بر آقا!... به کوری چشم دشمنان غاصبین ولایت معصومین(ع) بلند صلوات بفرست!
از میدان هفت تیر تا خیابان کارگر سبز بود. هر چقدر ضرغامی و صاحبش بگویند نبود، آن هایی که باید دلگرم می شدند، از هیجان سبز منفجر شدند. دستاورد بزرگ این تهور تکان دهنده ایرانیان سبز، تنها تحقیر شدن تهدیدها و عربده های سپاه نبود. تنها خوار و خفیف شدن خود علی پنداری های حجاج بن یوسف ثقفی ها نبود. دستاورد بزرگ ما تنها رسوا شدن دادگاه های فرمایشی و بی آبرو شدن هیات های حقیقت یاب این نهاد و آن سازمان نبود. دستاورد باشکوه ارتش سبز تنها قدرت نمایی و هراسان شدن آنهایی نبود که سر در آخور غاصبین ولایت معصومین(ع) دارند. همه ی این ها بود و تنها این نبود...
آن چه بیش از همه بود، امید بود که چشم فتنه را کور کرد...
هیچ کس خسته نیست. هیچ کس نا امید نیست...
آن همه دروغ، آن همه باج دادن به روس و آنگلوساکسون، آن همه زدن ها و کشتن ها و گرفتن ها و تجاوزها و عربده کشیدن ها و خود علی پنداری ها همه برای نا امید کردن ما بود و این همه در صبح جمعه ای رویایی به باد فنا رفت... آنچه در این سه ماه رشته بودند یک سره پنبه شد.
در تقویم ها تجدید نظر کنید. تازه صبح بیست و پنجمین روز خرداد است!
جدیدترین به روز رسانی فهرست در انتهای این پست: ۲۱/۶/۸۸
دوستی برایم تعریف کرد که یکی از مداحان درباری، اخیراْ از مردم دعوت کرده تا در شب های قدر میر حسین و کروبی را نفرین کنند تا خدا هم آن ها را به سزای اعمالشان برساند. خبر خوشی بود... همه مان کم و بیش می دانیم که به قول نادر ابراهیمی: "نفرین بی ریا ترین پیام آور درماندگی ست!"
با همه ی این احوال بسیار پسندیده و مبارک است که دعوت این عزیز بزرگوار را لبیک گفته و در مراسم نفرین کنان شب های قدر ایشان را تنها نگذاریم و از آنجا که "هر کسی از ظن خود شد یار من" ، ما هم از خدا بخواهیم که افراد نامبرده ذیل را در اسرع وقت به سزای اعمالشان برساند:
۱- سعید مرتضوی ۲- حاج آقا طائب ۳- سردار جعفری ۴- حاج آقا مصباح ۵- مقام معظم رهبری مد ظله العالی ۶- حاضرین در مراسم تنفیذ و تحلیف ا.ن بالاخص محمدرضا شریفی نیا ۷- آیه الله هاشمی شاهرودی ۸- جانشین خلف ایشان ۹- سردار رادان ۱۰- سردار احمدی مقدم ۱۱- بقیه سرداران اسلام ۱۲- حاج منصور ارضی و نوچه ها ۱۳- بازجوی ابطحی ۱۴- حاج علی (بازجوی حجاریان) ۱۵- بقیه برادران بازجو از صدر اسلام تا کنون ۱۶- ۵۰ تن از نمایندگان مجلس خبرگان رهبری به انتخاب فرد دعا کننده ۱۷- ضرغامی
لازم به ذکر است که افراد نامبرده ذیل نیز از شایستگی های لازم برای قرار گرفتن در فهرست بالا برخوردار بوده اند، اما نفرین هر کدام بنا به دلیلی می تواند به حالت تعلیق در بیاید. بدیهی ست به محض خارج شدن ایشان از ذیل دلایل مفروض، مشمول دعای بندگان خدا شده و در اولین شب عزیز پیش رو، مورد نفرین خلق خدا قرار خواهند گرفت:
۱- برادران مطهری(به دلیل کوبیدن بر نعل و میخ به صورت چند تا یکی) ۲- آیه الله هاشمی رفسنجانی(به دلیل توبه از به رهبری نشاندن مقام معظم رهبری مد ظله العالی) ۳- احمد توکلی(فقط به خاطر درخواست محاکمه سعید مرتضوی) ۴- محسن رضایی(به دلیل دلگیر شدن از شهادت فرزند رفیق فابریکشان)
اگر من نام کسی از این بزرگواران که شایسته نفرین شب قدر هستند را جا انداخته ام، از همه شما دوستان و آشنایان دعوت می شود که به منظور تسلای خاطر خودتان بر این سیاهه بیفزایید.
تذکر:
۱- نام ا.ن و اعضای دولت کودتا بر اثر سهو و خطا جا نیفتاده. مثل ایشان مثل محمد سعید الصحاف است که در لیست تحت تعقیب ها ی نیروهای متفقین هم حضور نداشت و حیف از زبان ما که به لعن ایشان نجس شود.
۲- اشخاصی تحت عنوان پلیس، بسیج یا زندانبان که در خیابان، خانه مردم یا کهریزک مستقیماْ موجب جرح و مرگ کسانی شده اند، از آنجا که جرمشان در مقابل جنایات افراد نامبرده فوق بسیار سبک است، فلذا از پیشگاه ملت شریف ایران تقاضا می شود که در شب های قدر برای آمرزش گناهان این اشخاص که از روی جهل و نادانی صورت گرفته است به درگاه احدیت دعا کنند.
۱۱/۶/۸۸:
دوستان گزینه های زیر را برای افزودن به فهرست پیشنهاد کرده اند:
۱۸ تا ۲۵- سرلشکر فیروزآبادی
۲۶- آقا مجتبی
۲۷- مرآتی(مجری ۲۰:۳۰)
۲۸- حدادعادل(هر چند مورد شماره ۶ شامل حال ایشان هم می شود)
۲۹- لاریجانی(هر چند مورد شماره ۶ شامل حال ایشان هم می شود)
۱۴/۶/۸۸:
۳۰- کامران نجف زاده
۳۱- برادران جناب دکتر لاریجانی( کل یوم اجمعین)
۳۲- حجت الاسلام والمسلمین احمد خاتمی
۳۳- اعضای محترم شورای نگهبان بالاخصی آیت الله احمد جنتی دامت برکاته
۳۴- حاج آقا مرتضی آقا تهرانی
۲۱/۶/۸۸:
اصلاح گزینه ۱- سعید مرتضوی و آیت الله احمد جنتی دامت برکاته به طور مشترک
اصلاح گزینه ۳۰- هشت و سی ( کل یوم اجمعین عوامل و دست اندرکاران زحمت کش)
این روزها از جنس همان روزهایی است که می گویند اگر مردی از غم حوادث آن بمیرد بر او جای ملامت نیست. نگاه کردن به تیتر روزنامه ها و سایت های اینترنتی، مثل این است که چشم انسان به صحنه تصادف دلخراشی افتاده باشد و ادامه تماشای چنین منظره دردناکی روح خراش و روان تراش است.
در این دعوا، هم برای مضروبین دلم می سوزد و هم برای ضاربین. مضروبین که مشخص است چرا اما برای ضاربین به خاطر این همه بی آبرویی و حقارتشان دل می سوزانم. این احساس، درست مثل همان احساس دلگیر کننده ای است که با دیدن صحنه ی دستگیری و سپس اعدام صدام حسین ـ که می خواستیم سر به تنش نباشد ــ تجربه کرده بودم. دل آدم برای هر انسان تباه شده ای می سوزد. حتی برای صدام حسین، برای احمدی نژاد و برای بزرگترهایش...
هر چه سعی می کنم به درد بزرگ این روزها فکر نکنم نمی شود. کاش همه مان با فریادی دسته جمعی از خواب بیدار شویم و ببینیم که خدای بزرگ فرصت دیگری برای اخلاقی زیستن به ما داده است... افسوس!
شهر را چراغانی کرده ایم
برای آمدن کسی که هرگز نرفته بود
این چراغ ها یعنی
وجدانمان باید آسوده باشد
که خانه اش را به مزایده می گذاریم
در چهل و اندی روز اخیر بسیاری تلاش کردند که رئیس جمهور انتخاب شود و بسیاری نیز خواستند رئیس تشکیلات انتصاب کنند. حالا درک همه چیز ساده است. آن هایی که زور بیشتری داشتند برنده هستند و حق دارند مشت های گره کرده شان را به غیرخودی ها نشان دهند. شکست خوردگان اما دست کم دو راه پیش رو دارند. یا باید ناامیدانه قهر کنند و ناسزاهای ناموسی به جناح پیروز نسبت دهند؛ که در این صورت تجمع های خشونت آمیز اما پراکنده شان در گوشه و کنار شهر ، اهالی انتصاب را به واکنش هایی نسنجیده و همراه با هزینه ای ناچیز برای ایشان وا می دارد و دستاوردهای ناچیزی نیز برای معترضین دارد. و یا این که باید راه صبورانه تری در مواجهه با حاکمیت مسلح به انواع رذالت های اخلاقی پیش بگیرند.
تا به امروز، تلاش های معترضان انتخابات نمایشی دستاوردهای کلیدی بسیاری داشته است:
- صدا و سیمای انحصاری به تمامی بی اعتبار شده است و اذان آن هم اگر با روش های دیگر راستی آزمایی نشود قابل باور نیست.
- تابوی مخالفت با اجزای مقدس شده حاکمیت(هم توسط معترضین و هم از جانب خود منصوب شدگان) شکسته شده است.
- در اثر همه آنچه که با چشمان خود دیده ایم، نسبت نداشتن نظام حاکم با انسانیت، دین و اسلام محرز شده است.
- همبستگی ملی میان اقشار مختلف جامعه ایرانی به شدت تقویت شده است.
- جر و بحث های سیاسی جزئی برچیده و به جای آن مباحث اساسی سیاست ورزی در مرکز توجه عمومی واقع شده است.
- آگاهی در میان همه ی اقشار مردم به طرز محسوسی رشد کرده است.
- ...
و بر این سیاهه بیش از این می توان افزود.
اینک آغاز آن است که صبورانه به سازمان دادن بی نظیرترین دستاوردهای ملی در قرن اخیر بیاندیشیم و به جای آن که حقوق اساسی خود را با پرداخت هزینه های سنگین و کم بازده پیگیری کنیم، از این پس به تعمیق و اشتراک گذاری دستاوردهایمان در عرصه آگاهی، اندیشه و بصیرت ملی بپردازیم.
هیچ ضربه ای بر پیکره نظام های توتالیتر کاری تر از این نیست که وحشت عمومی از عواقب مخالفت با منویات آن فرو بریزد و نیز آگاهی های عمومی از ماهیت واقعی آن افزایش یابد.
شنبه عصر که از وسط جنجال ها رسیدم خانه، مامانم تازه از راه رسیده و چادرش به اندازه ی کافی خاکی بود. یک کم گاز اشک آور خورده و صحنه های وحشتناکی دیده بود. کارد می زدی خونش در نمی آمد. بسیجی ها که ریختند توی کوچه، دوباره چادر سرش کرد که بزند توی گوششان. گرفتیمش و یک طوری ساکتش کردیم که سر از زندان و اعدام در نیاورد. می خواست برود یک جایی تحصن کند! زده بود به سیم آخر که این چه اسلامی است که با حیدر!حیدر! مجوز توحش پیدا می کند...
راضی اش کردم که بی خیال توی خیابان رفتن و توی گوش کسی زدن بشود. بهش گفتم این ها پیر و جوان سرشان نمی شود. خیال نکن حرمت نگه می دارند. گفتم می خواهی از این ها اعلام برائت کنی؟ بیا یک وبلاگ برایت درست کنم برو توش داد بزن! همین یک راه باز بیشتر وجود ندارد... حالا یک وبلاگ دارد به اسم "سی سال خیال..."کسی چه می داند. گاهی خیال های سالیان درازی همه در یک شب بر باد می رود!
یادشون رفته که اون شاه
که به صد مهره نمی باخت
تاج و از سرش تو میدون
لشکر پیاده انداخت!
بدون این که فعلا هیچ کاری به کار اتفاقات اخیر در خیابان ها و سرنوشت صندوق های رای داشته باشم، اتفاقی که امروز از پشت بام خانه پدری شاهدش بودم یک نتیجه ی اخلاقی ساده و سر راست داشت که چند سطر نیز بیشتر احتیاج ندارد.
برادران بسیجی محله مان _ که بعضی شان را از نزدیک می شناسم و اصلاً یک دوره ای با هم از یک سنخ بودیم _ یک ساعت پیش در حالی که فریاد "حیدر!حیدر!" از حنجره وامانده شان صادر می شد ، با باتوم و زره های اهدایی سپاه و نیروی انتظامی به همسایه هایی حمله کردند که سر کوچه نظاره گر چگونگی تبدیل یک راهپیمایی سکوت به اغتشاش بودند. اعتراض آرامی که در نهایت بی تدبیری به درگیری زن و بچه مردم با پلیس تبدیل شد. زن و بچه همسایه که به حکم غریزه به داخل کوچه و پشت در خانه هایشان فرار کردند، برادران بسیجی برای نمایش اقتدار در زهرچشم گرفتن از ناموس مسلمین، با لگد و باتوم به جان در و پنجره خانه ها افتادند و اهالی محل را به ورود غیرقانونی به ملک شخصی شان تهدید کردند.
به نظر هیچ آدم عاقلی خطور می کند که این مشاهدات من به هیچ توضیح و تفسیری نیاز داشته باشد؟ به نظرتان اگر دستاورد همه ی این کتک خوردن ها و فحش شنیدن ها فقط عیان شدن چهره واقعی بعضی ها باشد کافی نیست؟ بعد از این دیگر چه کسی هست که در قضاوت خود تردید کند؟
می خواستم مرثیه ای برای علی دایی بنویسم. بعد فکر کردم جاه طلب دوست داشتنی من در این روزهای سقوط و تباهی هم به کسی نیاز ندارد. آدم های بزرگ همینطوری در خلوت و انزوا هم بزرگ هستند. آن ها نه از هورا کشیدن ها خوشحال می شوند و نه از نفرین ها گزندی به ایشان می رسد. چه جای مرثیه بر شکست انسان های باشکوه است؟ فقط یک حسابی بین من و این علی آبادی احمق می ماند که تا دقیانوس هم پاک نخواهد شد. داش علی بزرگ من لغزید و جاه طلبی او را با طناب یک سیاستمدار خودشیرین توی چاه کشاند.حیف! هیچ ندید که "دزدان همگی همره این قافله هستند."
هوشنگ برای روزهای بارانی آخر سال یک سری "پدرخوانده" برایم آورده بود. قبلا هم یک طور سرسری دیده بودمش اما این بار تازه فهمیدم که اوس متی بینوا توی همه این سال ها دچار چه توهم فاحشی شده و خودش را با چه شخصیتی اشتباه گرفته بود! حالا حتما سر و کله اش پیدا می شود و کامنتی می گذارد که برای حذف نکردنش آدم باید خیلی به آزادی بیان معتقد باشد! می شناسمش...
سال نو هم حتما مبارک هست. چاره ای جز این ندارد!
آقای صادق زیبا کلام در هفته ی گذشته یادداشتی نوشته اند و آرای خاموش را برگ برنده اصلاح طلبان عنوان کرده اند. منظور ایشان از آرای خاموش همان جماعت تحریمیون یا آن ۱۷ میلیون نفری است که در انتخابات سال ۸۷ شرکت نکردند.
من نمی دانم کدام دانشگاه به آقای زیبا کلام دکترا داده، اما چیزی که می فهمم این است که ادراک سیاسی ایشان از چهار سال پیش تا امروز ذره ای پیشرفت نکرده است. شاهد این ادعا هم راهکاری است که ایشان برای کشاندن آرای خاموش به پای صندوق های رای اندیشیده اند. ایشان می فرمایند:"به نظر من اصلاح طلبان می توانند این پیام را به مردم بدهند که اگر در انتخابات شرکت نکنند، آقای احمدی نژاد مجدداً انتخاب خواهد شد... باید به مردم این پیام را برسانند که مساله مهم، پیروز نشدن احمدی نژاد در انتخابات سال آینده است."(ضمیمه روزنامه اعتماد، ۳/۱۲/۸۷)
آقای دکتر صادق هنوز دست به دامان همان شیوه ی خاک گرفته چهار سال پیش هستند. هنوز درک نکرده اند که صاحبان آرای خاموش باهوش تر از آن هستند که بتوان از دیدگاه سلبی با ایشان سخن گفت و از ایجاب فرار کرد. آن ها همان چهار سال پیش به این حرف خندیدند و هنگام رقابت احمدی نژاد با هاشمی صرفاً برای نفی او به پای صندوق ها نیامدند. آنها به جای دلیل برای نفی احمدی نژاد به برهان برای اثبات هاشمی نیاز داشتند.
هنوز هم واقعیت همین است و کسانی که درک سیاسی شان به فهم شیوه ی استدلال آرای خاموش قد نمی دهد، پس از شکست های بزرگ به پای میزگردهای بررسی علل شکست خواهند نشست.
پس از این که حافظ مورد توجه گوته قرار گرفت، رباعیات خیام به زبان ها و فرهنگ های بسیاری رسوخ کرد و شناسنامۀ مولانا نیز به نام ترک ها زده شد، تا همین چند دهه پیش، اثر جدیدی از ادبیات فارسی در جهان نبود و آخرین بار "بوف کور" اندکی در محافل ادبی مورد توجه قرار گرفت.
در سال های اخیر گهگاه می دیدم، این که هیچ رمان یا داستان کوتاهی از بزرگان ادبیات معاصر ایران در هیچ جای جهان سر و صدایی نمی کند ، باعث آزردگی خاطر محافل ادبی ایران است. تا این که به تازگی مجموعه داستان "آبی ماورای بحار" را از شهریار مندنی پور خواندم. ۱۱ داستان کوتاه که با محوریت حادثۀ ۱۱ سپتامبر نوشته شده اند. این داستان ها به شهادت خود مندنی پور – هر چند از دیدگاه انسانی و با روایتی باشکوه– به امید مورد توجه قرار گرفتن توسط مخاطبان آن سوی مرزها به نگارش درآمده اند.
برای آنچه قصد دارم در این باره بگویم، هیچ تفاوتی نمی کند که این امید محقق شده باشد یا نه. چه ملیون ها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته باشد و چه هیچ غیر فارسی زبانی این داستان ها را نخوانده باشد ، یک سوال باقی خواهد ماند: این که آیا می خواهیم ادبیاتمان را جهانی کنیم و یا دوست داریم یک ادبیات جهانی داشته باشیم؟ فرق بسیار است بین این که داستان ما را دیگران بخوانند و یا داستانی بنویسیم که دیگران بخوانند!
مندنی پور هنوز هم داستان نویس محبوب من است؛ حتی وقتی که اشتباه می کند...
قسم به این شهر که تو در آن زاده ای
و قسم به پدر و فرزندانی که پدید آورد
که ما انسان را در رنج آفریده ایم.
سوره بلد(۱-۴)
کودک که بودیم، عروسک پر زرق و برق پشت ویترین مغازه ای که سر راه مدرسه مان بود، مدت های مدیدی آرزوی بزرگ و دوردستی می نمود. چه رنج های بزرگی که در همان مقیاس کودکیمان در فراقش می کشیدیم و عاقبت یک روز آن را در آغوش می گرفتیم. آن زمان عقل نارس بچگی هایمان قد نمی داد که سرعت کهنه شدن و از چشممان افتادنش را درک کنیم که شاید چند ساعتی هم بیشتر طول نمی کشید. حالا بزرگ که شده ایم، همان آرزوهای بزرگ، همان رنج های فراق و همان در آغوش کشیدن ها را برای خواستنی های بزرگتر تجربه می کنیم و عجیب این که ادراک بزرگسالی مان هم هنوز به فنای زود هنگام عطش هایمان بی توجه است.
همه چیز این جهان مشمول همین قانون بی رحم رنج و وصال و فناست. هیچ مقصد و مقصودی در این عالم خاک وجود ندارد که بپنداریم با وصال به آن بر سعادت نهایی بوسه زده ایم و پس از آن دیگر رنج هایمان فروکش خواهند کرد. تنها اتفاقی که پس از فرونشاندن یک رنج با رسیدن به آرزوی پیشین رخ خواهد داد، آغاز رنج آرزویی بزرگتر است.
هر چه بر آستان پروردگار استغاثه کرده و هر چه خود را به ضریح مقدسین حلق آویز کنیم، ذره ای بار این رنج ها از دوشمان برداشته نخواهد شد. تا به لوازم انسان بودنمان واقف نیستیم، نذر و نیازمان بی فایده است.
پایان رنج ما، جز با بریدن سلسله ی بی پایان تمناهایمان فرا نخواهد رسید. کی می خواهیم بپذیریم که دنیا جایی برای رسیدن به آرزوها نیست؟ کی می خواهیم درک کنیم که برای دویدن در پی خواستنی های ممکن و ناممکن به این جهان نیامده ایم و کی قصد داریم دست از نزاع بیهوده با آرزوهای دراز برداریم؟ همان زمان است که چیرگی نهایی بر رنج ها فرا خواهد رسید. بوسه ای بر سعادت ابدی...
"یکی از سرگرمی های سالم و بی ضرر من به یاد آوردن و شمردن آدم هایی است که اسم واحدی دارند. مثلاً یک شب ، در حالی که توی جای خوابم پهلو به پهلو می شوم، شروع می کنم به شمردن آدم هایی که مثلاً به نام حافظ می شناسم..."
این جملات متعلق بود به آقایی به نام "حافظ خیاوی" که در بیستمین صفحه از هفته نامۀ تازه وارد "مردم و جامعه" و در ابتدای یادداشتی به نام "این چهار منصور" خواندم. - البته این نقل قول به معنای شیفتگی من نسبت به این مجله نیست و نظرم درباره آن تنها این است که در فقدان هر چیز خواندنی، مطبوعه ای که تنها ده درصد مطلب قابل تحمل داشته باشد غنیمت است- غرضم از این اشاره، غبطه خوردن به حال نگارنده ی عبارت های مورد بحث است. چه آدم های آسوده ای در حوالی ما حضور دارند که می توانند شب ها پیش از خواب ، بی دغدغۀ کابوس های دردناک و هراس های مداوم، پهلو به پهلو شوند و تنها برای سرگرمی به شمردن نام های واحد بپردازند!
دیشب با تمام وجود به صاحب یادداشت "این چهار منصور" غبطه خوردم و یک لحظه به این اندیشیدم که کاش من هم می توانستم یک شب را بدون هیچ وهم و دغدغه ای سر بر زمین بگذارم. آن قدر آسوده که مثل ایشان به سرگرمی های سالم و بی ضرر نیاز پیدا کنم. چه فاصلۀ هولناکی بین من و آرامش خیال جا خوش کرده است...
خدا سال پیش، کشیشی به سربازان بینوای امپراطور کلاودیوس کمک می کرد تا به دور از چشم فرمانروای خود با دختران محبوبشان ازدواج کنند. و روزی مثل امروز که گویا سالمرگ آن کشیش است، "روز عشق" نام گرفته و دیگر کسی به این فکر نکرده است که آیا کشیش ولنتاین بیشتر خیرخواه سربازان رومی بوده است یا امپراطور که آن ها را از مسئولیت به دوش کشیدن واژه عشق معاف می کرد؟ این سوال البته در شرایطی مطرح است که عشق را چیزی بیشتر از مفهومی بدانیم که شیخ ما در شعر خود آن را به "بر خاک راه تو فکنم بذر دوستی ---- تا در هوای دانه بیفتی به دام دل!" تعبیر کرده است.
ما و عموم دیگران، عشق بدون بار مسئولیت را می پرستیم و البته با انواع دیگر آن چندان سر و کاری نداریم. می خواهیم همه چیزهای زیبا را داشته باشیم در حالی که شانه هایمان توان به دوش کشیدن محنت های ضمیمه شده به آن ها را ندارند. این گونه است که خودمان را گول می زنیم. خر و خرما خواهی هایمان را در لباس حرف های قشنگ و ادعاهای واهی پنهان می کنیم و خیال می کنیم آدم های عاشقی هستیم. آن وقت به خودمان جرأت می دهیم به محبوبمان روز عشق را تبریک بگوییم در حالی که این واژه هیچ ربطی به منش ما ندارد.
بیش از این قصد بر هم زدن توهمات خودم و دیگران را ندارم. یک هدیه روبان پیچ و باشکوه برای خودم می خرم؛ داخلش گاو قرمز و بانمکی نشسته که با آن نگاه ابلهانه اش به آدم زل می زند. این بی خطرترین شیوه ی مشارکت در بازی های عاشقانه است!
هیچ برایم مهم نبود که آخرین سانس سالن اصلی سینما آزادی چه فیلمی را نمایش می دهد. من فقط برای تماشای یک فیلم از جشنواره فجر به آنجا رفته بودم. با این تصمیم که تصور کنم در جهان فقط همین یک فیلم ساخته شده و همه ی زندگی نیز فقط همین دو ساعت است که باید بنشینم و به پرده ی جادویی خیره شوم و خود را فارغ از هر توقع یا قضاوتی به ماجرا بسپارم.
وقتی از آنچه نصیبمان می شود، انتظار برآوردن توقعاتمان را نداشته باشیم. رضایت از سر و رویمان خواهد بارید. آیا همین شیوه ی تسلیم شدن و دست کشیدن از مبارزه، آرامش مان را بهتر تامین نخواهد کرد؟
بعضی وقت ها به این نتیجه می رسم که به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد. و پس از آن تمام تلاشم را در مقابل این نتیجه گیری هولناک به کار می بندم و سعی می کنم دوباره به آدم ها خوشبین باشم. اما حقیقت واقعاْ این است که همه ی ارزش های به ظاهر متعالی آدم ها ، ذیل منافع شان تعریف می شوند و انتظار آشنایی با کسی که بشود روی باورهای به ظاهر متعالی اش حساب کرد مثل توهم آب در صحرای سوزناک ،سراب است.
جهان جای وفاداری نیست ، شاید چون این دنیا خودش هم به کسی وفا نکرده و ظرفی نیست که گنجایش این معنای عمیق را داشته باشد... باید یاد بگیرم که این حقیقت دردناک را تحمل کنم... رویاپردازی وقتی که فاصله اش از حقیقت معنا دار باشد ، احمقانه ترین کار عالم است.
غربت ، تاریکی ، رنج
و باد که گستاخ می وزد
قهرمانان
از پشت خنجر می خورند
اسب های سفید را
مارها می گزند
و مظلومان
همچنان چشم به راه می مانند
قصه ها
آنگونه که باید
به پایان نمی رسند...
تازه می فهمم
که چرا
همیشه در آخر قصه ها
خود مادربزرگ می میرد.
"رسول یونان"
همین روزها هوشنگ از زیر پرچم خارج می شود. من یکی از معدود کسانی هستم که می فهمند جلدیان یعنی چه و این بازگشت از جهنم چه حس باشكوهی دارد.
زمان به بی رحمی هر چه تمام تر می گذرد. دو سال تمام از روزهای اولی که از شیراز برگشته و در کافه های تهران سرگردان بودیم گذشته است. خیلی چیزها تغییر کرده. جهان را دیگر به آن شكل پیشین نمی بینیم و حرف هایی که به هم می زنیم منطق تازه تری دارند. فشار بی نهایت عبور از گذرگاهی تنگ و تاریک، ما را به دلخواه خود شكل داده است.
هوشنگ که از راه برسد، ما را دوباره به کافه ها خواهد کشاند. به جوجه چینی و قهوه های تیره در فضای دودآلود... به نوستالژی پیاده روها و مردهای تنها... به یک انزوای آزاد...
من و تو
پشت یک میز چوبی می نشستیم
و آن میز چوبی
در کافه ای ساحلی بود
و آن ساحل
در سرزمینی ممنوع
کتاب را سوزاندند و
از خواب بیدارمان کردند
نه تو بودی
و نه من
ما قهرمانان پوشالی یک داستان بودیم
"رسول یونان"
چه جمعه ابری مزخرفی بود. درست مثل همین سرماخوردگی وحشتناک که خرخره ام را چسبیده. تا به حال مرضی مثل این به خودم ندیده بودم.
دیشب که توی خیابان ها قدم می زدم ، نمی دانم چرا بوی عید به مشامم رسید. شاید به خاطر گرفتگی شدید راه نفسم بود که باعث شد بوهای تکراری و همیشگی را حس نکنم و این رایحه ی اساطیری در خیالم مجسم شود. یاد ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها افتادم که تا همین دو – سه سال پیش آن قدر زیاد بودند که تا سیزده مان به در نمی شد خیال تمام شدن نداشتند. یعنی ممکن است یک بار دیگر تب ویژه نامه خوانی مان بالا بگیرد ؛ یا باید این رایحه ی کاغذهای انباشته را هم به بوی عیدی ، عطر کاغذ رنگی و بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو اضافه کنیم؟
مدت های مدیدی است که روزنامه ها پر از مزخرف شده اند. شاید به خاطر همین است که دیگر آن ها را روی دکه ی روزنامه فروشی هم نگاه نمی کنم، چه برسد به خریدن و ورق زدنشان...
هر چه می گذرد ، داشته هایمان کمتر و خاطره هایمان بیشتر می شوند. نکند اصلاً خود ما به جای این که آدم های واقعی باشیم، مشتی خاطره هستیم...
يك نفر بود كه اصرار داشت مهمل بافي كند و فقط هم يك مخاطب داشت. توي روزگاري كه همه فقط حرف مي زدند و هيچ كس گوش نمي كرد، يك مخاطب داشتن موفقيت بزرگي محسوب مي شد. اين بود كه حتي وقتي حرفي براي گفتن نداشت، ناچار به وراجي مي شد. اون يك نفر من بودم و اون يك مخاطب اوس متي!
حالا هر چقدر به مغز تو خالي خودم فشارهاي شرعي و غیر شرعی وارد مي كنم، چيزي بيرون نميپاشد. اوضاع مسخره اي است وقتي كه آدم حواسش فقط مي رود پي روزمرگي ها و كارهايي كه هر روز صبح تا شب مثل روز قبل تكرار مي شوند. توي چنين شرايطي هيچ جايي براي فكر كردن به جهان هاي ديگر باقي نمي ماند و طبيعيست كه مهملات و احمقانه ها هم ته مي كشند. در چنين مواردي ديگران ميگويند كه طرف آدم شده، اما خودم خيلي خوب مي فهمم كه پايان ديوانگي، پايان تلاش براي آدم بودن است... منو ببخش اوس متي... در حال تسليم شدن در برابر شيوه هاي فراگير بقا هستم!
خيلي قبل از همه ي اين ماجراها، روزگاري بود كه به "لايف استايل" (فارسي را پاس بداريد) گربههايي فكر ميكردم كه لاي آشغالها و جاهايي كثيفتر از همه جا ول ميگردند و زندگي نكبت بار خودشان را با اصرار ادامه ميدهند. اين كه چرا به چنين موضوع احمقانهاي فكر ميكردم، سوال خوب اما بياساسيست. مساله اين است كه با كنار گذاشته شدن رسم موش خوري در ميان گربهها به شدت مخالف و بر اين باور بودم كه اين گربههاي مفت خور در حال ايستادگي در برابر طبيعت و مخالفت با آئين آفرينش هستند.
خوشبختانه، از آنجا كه جهان جايي براي پبدا كردن جواب سوالها يا همان سوالِ جوابهاست، روزي كه در حال كشيدن سيگار عصرانهاي در يك بوستان شهري(اين هم براي پاسداري از فارسي) دورافتادهاي بودم، گربهاي را ملاقات كردم كه به هزار حقه كلاغي را گرفته بود و مي رفت يك گوشهي دنجي براي اعمال خلاف شرع خودش پيدا كند. هنوز چند لحظهاي از دلاوري باشكوهش نگذشته بود كه يك پسربچهي ده–دوازده سالهي تخس چنان دنبال گربهي بينوا گذاشت كه من از ترس زهره ترك شدم!
پايان گرگم به هواي دردناكشان روشن تر از آن است كه نياز به شرح داشته باشد؛ جنازهي كلاغ به زبالهدان حواله شد و گربه هم مجبور بود تمام سطل آشغال هاي شهر را براي پيدا كردن شام افسانهاياش زير و رو كند. احساس گربه را در افسوس از دست رفتن کلاغ، فقط كساني مي توانند درك كنند كه مثل اين حقیر بعد از سالها در به دري در اين شهر و آن شهر، هوس آشپزخانهاي پر از بخار و بوهاي خاطرهانگيز در وجودشان تهديگ بسته باشد...
اين مزخرفات قرار نيست هيچ نتيجهي اخلاقي يا غير اخلاقي داشته باشند. يك چيزهايي اين وسط سرجايشان نيستند؛ بخش بزرگي از دنيا بر خلاف طبيعتش پيش ميرود و به من و شما ربطي ندارد...